گاهی همیشه فکر میکردم که خیانت ینی چی؟ آدمای خائن کیا هستند؟ مثلاً میگن زنی یا مردی خیانت کرده یعنی حتما رفته طرف زیر و روش رو کشیده؟ ینی حتما رفتن توهم لولیدن؟
ی مدتی گذشت....
یکمی کوچکتر شدم...
دیدم آدمای بد همیشه یک شکل دارند. خوشرو، خوش صحبت، پولدار... اکثرا با سواد، اکثرا خروجی بهترین دانشگاه های کشور.... اکثرا یک فکر مشترک هم دارند... یک فکر که بهشون اجازه میده سرشون رو مثل یک قاطر بندازن پایین و بیان وسط زندگی مردم و شروع کنند از آرمانهای نشاشیده پدر مادرشون حرف زدن... یمشت شعار که تو قحطی تف پدر مادرشون بخار شده، ی مشت شعار که روی تخمای مرغم بزاری برات زوزه میکشه... یسری آدمای رنگی، خوشگل، نوپوش... یسریا که وقتی مادرشون وقت برای وقت گذاشتن براشون نداشت، پدرشون وقت بیشتری یرای مادراشون میزاشت. ی مشت زامبی... ی مشت زامبی با یکسری حرفهای احمقانه از آزادی، امنیت جنسی، برابری زن و مرد، عدم باور به تقدسات وارد زندگی ها میشن و به محض از هم پاشیدن زندگی دیگران، مثل یک راسو که بعد از مکیدن خون یک حیوون سریعا میره سراغ بعدی، میرن واس به باد دادن زندگی بعدی...
زامبی های قرن 21 نه شیش پاشونه، نه سر کوچه رو میبندن، نه زنجیر دست میگیرن.... نه تک چرخ بلدن نه عرق میخورن نه سیگاری میکشن... زامبی های قرن 21 همیشه یک کراوات دارن که روی اون کت شلوار مشکی سفیده، حالت صافی به خودش میگیره. زامبی های قرن 21 تو دانشگاه هان، تو شبکه های اجتماعی ان، تو اینستا و تلگرام و... ی گوشی تو دستشونه و اون یکی دیگه دستشونم روی گوشه هاش. شروع میکنن همزمان با شعار دادن با نوای لطیفی بوی گند وایتکس رو تو اتاق پخش کردن. زامبی های قرن 21 دوتا لامپ همیشه همراهشونه یکدونه تو کلشون که از انفجار نورش، دومی هیچوقت دیده نمیشه. زامبی های قرن 21 پروژه های زیادی در زمینه طراحی موتورهای پیستونی، میل لنگ، فنر، شاتون، دنده گذروندن و در هر زمینه ای که بگی یک ید طولایی دارند. زامبی های قرن 21 عرق نمیخورن، کتاب میخونن. کتابو یجوری میخونن که از لاش آب بچیکه... جای کشیدن سیگار انشقاق شقیقه ی شعرای شکسپیر رو شدید میکشن... اینقد میکشن خونش درمیاد.
زامبی های قرن 21 خیلی خواستنی ان. همه دوست دارن یکی تو خونشون داشته باشن اما من میگم همه تو خودشون چهار پنج جین ازش دارن. جینی که مثل قارچ مشغول رشد و نموه. مثل ی غده بدخیم سرطانی که نمیکشه فقط دیگه نمیزاره زندگی کنی...
زامبی های قرن 21 بت میفهمونن برای خوشبختی نیازی به بودن همه هست غیر هیچکس... بت میفهمونن زندگی نه کار میخواد، نه پول، نه محبت، نه گذشت، نه شرافت ... فقط ی گوشی میخواد یکم کرم و چندتا دستمال کاغذی و تهش یک لامپ 100...
خیانت هم خیلی جالبه بحثش تو مملکت... یروزی فاحشه های کنار خیابون آرزو میکردن یکی بیاد و ازدواج کنه باشون و از این زندگی نجاتشون بده و توبه کنن و آدم شن. اما حالا ازدواج میکنن که راه جلوی مسیر زندگیشون باز شه...
من خیلی کوچیکتر شدم ...
دیدم خیانت نه تخت و میخ و سیخ و پشمه... نه دروغ و پنهون کاری و.... خیانت همون نگاهیه که توش میگی ای کاش این جای اون بود... همون یک نگاهی که توش شک میکنی به اینکه درست اومدی... دروغ تو همه زندگی ها هست... خیلی هام فاحشه ان ولی عاشق.... هر روسپی گری خیانت نیست و هر باکره ای عاشق نیست.
هر وقت کوچیکتر شدم بازم برات مینویسم.
گاهی این تصمیم ها عواقب خوشایندی دارن و گاهی به شدت ناخوشایند... من میدونم یک تصمیمی رو دیروز گرفتم....
عواقبش رو ذره ذره مینویسم....


بعضی آدمها باران را احساس میکنند بقیه فقط خیس میشوند...!!!


خدای مهربونم... بابت تمام چیزای که بم دادی ممنونم و بابت تمام چیزایی که من جنبه ی داشتنش رو نداشتم و بم ندادی شکرت.... خدای مهربون بابت نفسی که بی منت بم بخشیدی شرمندم و بابت نفس خبیث و گناه کارم روسیاهم...
خداجون آدما هیچوقت نمیتونن همدیگر رو بشناسن... نمیدونم چرا اما میدونم خیلی دلم گرفته از بعضی آدمای این دنیا... بعضیا که یادشون رفت انسان ها مترسک نیستن و....
گلایه نمیکنم...اما سکوتم بی گلایه نیست...
خدایا خیلی دوستت دارم...

دیدی هیچکس برای خوب بودنم نمیخنده... وبلاگ دیدی بت میگفتم هیچکس محض رضای خدا موش نمیگیره... آره کاش همه گربه باشند... این روزها این مردم با کارهاشون طعنه میزنند به گرگ...وبلاگ دیدی بت میگفتم اگر بیشتر راست بگیم بیشتر طرد میشیم.... نمی دونم توهم این حس رو داری یانه.... تو هر روز شاید هزار بار بخودم میگم چرا دل و ذهن کوچیکم برای بعضی از دور و بریام میزنه..... یک حسی تو دلم میگه چرا هروقت دو نفر رو باهم آشنا کردیم و بهم رسوندم تیم شدن که بد منو بکوبن زمین...
وبلاگ تو این دور و زمونه اگر بگی دوست داشتن اگر بگی احساس اگر بگی رفاقت اگر بگی نگرانی برای آینده ی دور وبریات سخت زخم میخوری سخت....
چیه وبلاگ؟چرا ساکتی... توهم مثل من به تهش رسیدی؟توهم مثل من فهمیدی که دیگران فقط تورو بخاطر خودشون و کاراشون و تنهاییا و مشکلاتشون میخواستند؟...ولی وبلاگ من نمک نشناس نیسم...
من یادمه شب ها و روزهایی رو که تو تنها کسی بودی که درددلام رو گوش کردی...میدونم توبودی که بی چشم داشت بی غرور بی خودخواهی پای درد دلام نشستی.... وبلاگ خودم میدونم دیگه نگاهم نکن و بیشتر از این شرمندم نکن....
در این بازار داغ یوسف فروشی ، اگر زلیخا هم پیدا کنیم یک معجزس....
ای وبلاگ...هرچی بنویسم که تمومی نداره...نداره... وبلاگ عزیزم من و تو تنهاییم... بیا به جای جنگیدن قبولش کنیم...بیا به جای این همه دردسر و رنج و زخم و اندوه و گرفتاری و تحمیل قبول کنیم ما تنهاییم.قبول کنیم آدمهای دورمون تاروزی که کار داشتن پیش ما موندن و...
وبلاگ میبینی چقدر سخت شده... من که یک قفل گنده خریدم و زدم به این دل لعنتی...دیگه نه دلم برای کسی میسوزه و نه نگران آینده ی کسی میشم و نه دنیای قشنگ و اشک های گرمم رو حروم نمیکنم....
وبلاگ قبول کن من و تو ها تو این دور زمونه شدیم مثل لیوان یکبار مصرف...
وبلاگ من...عزیزم...این روزها هرکی کثیف تره تمیز تره.هرکس رنگی تره سفیدتره...هرکس بی بند وقید تره موفق تره... این اوضاع اجتماع ماست... این اوضاع اجتماع آدمهاست....
کجایی ای گل تازه...ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا....
سکوت و دیگر هیچ!

من اینم... ساده...بی توقع... نمی دونم چرا آدم های دورم پیچیدم می کنند... از این که دخترایی تو سن من هستند که برای زندگی و تحصیل و کار و تلاش زجر میکشند و سختی راضی نیسم... اما خوشحالم و می خندم وقتی دخترایی رو می بینم که طی سالها ترم ها هفته ها سختی رو مشکل رو دردسر رو ترجیح دادن تا رو انداختن به هر کس و ناکسی... واستون ساده بگم... یروزی یکی بم گفت من برای اینکه تو مشکلات درسیم هیچکس رو برای توضیح ندارم مجبورم برم سمت جنس مخالف... یکی بم می گفت من اصلا واسم مطرح نیست این مسائل و تو خانوادم اگر پسری با دختری راحت نباشه بش میخندیم... یکی بم میگفت خیلی ها با هزار دختر در ارتباطن خیلی ها با هزار تا پسر و هم از ما بهترن و خوشی دارن و کیف میکنن....
نمیدونم تونسم تمام چیزایی رو که شنیدم رو درست بیان کنم یانه... حالام حرف دلم از این دل مشغولیم رو بگم... به نظر من دختر خیلی حساسه. خیلی لطیف و نرم و شکنندس... مثل آتیش داغ و سنگین و روشن هست....اما پسر مثل آب مثل آب سرد و بی روح...اگر حایل و پرده ای بین این دو باشه این پسر هست که می جوشه و.... اما دریغ از روزی که این حایل و پرده از بین بره و.... دختر خاموش میشه... داغون میشه...نمیخام ذهنتون رو به سمت رابطه های کثیف و زننده بکشونم نه.... به نظر من دختری که تن بده برای هر کاری و هر مشکلی به داشتن رابطه ی دوستانه با پسر اوضاع درست نمیشه که هیچ همه چیز خرابتر میشه...خیلی خرابتر...
یکی تو یک کلاس آزمایشگاهی بود که می گفت من برای یسوال کوچیک نمیتونم از پشت میزم برم از استاد سوال کنم ویا از تکنسین خانم ازمایشگاه سوال کنم و یا از یک پسر که یکم آدم تره... به فرض خودش این یک رابطه ی هم کلاسیانه بوده و چندتا سوال.... هر هفته ی که آزمایشگاه تشکیل میشه کل حواسم به یک چیزه و اونم از بین رفتن کامل اون پرده ی حیا و نجابت هست و ریخته شدن کامل ترس این پسر آویزون و پررو....
من نمیدونم فکرم درسته یا نه... اما من خوب و بد دختر رو به چادر نمیدونم...به حجاب نمیدونم به ابرو و آرایش و مانتو واین چیزا نمیدونم.... من خوب و بد دختر رو به حیا و نجابتش می دونم... و حیا از نظر من تو اجتماع یک معنی داره و تو محل زندگی یک معنی.... بقول یکی نمیشه گفت چون فروشنده ی سوپر مارکت پسره دختر نره خرید و یا این مدل مسائل....اما یجایی مثل دانشگاه و یا دبیرستان و یا خیابون و کوچه و در وهمسایه محل زندگی آدمه... گذر روزگار آدم از حساسترین دوره های زندگی یک آدمه و مخصوصا یک دختر...
زندگی تو شهر غریب دوری از پدر مادر دوری از خانواده خیلی سخت هست و این مشکل رو هیچکس نمیتونه نادیده بگیره... ولی سوال من اینه؟ آیا پسری که جلوی یدختر با شرایط بالاست و خودش هم همچین شرایطی داره آیا حق هر فکر مثل عشق و احساس و رابطه از سلام ساده ی اون دختر رو نداره... از نگاه و لبخند و کنایه هاش نداره؟....
نمیدونم...و خیلی ها مون هم خودمون رو زدیم به ندونستن... این ی دودوتا چارتای سادس... تابوده این روابط و شکست های مهلک و نابود کنندش از همین سلام های ساده شروع شده... پسرایی که با تمام پاکی ودرستی نتونستن به عشقشون برسن و دخترایی که نابود شدن از نگاه گناه آلود و سنگین مردم...
به نظر من ملاک اول و آخر خانوادس....همیشه گفتم و میگم هرکاری میکنیم رو اگر ببریم پیش بزرگتره خانواده جوابش رو بگیریم میفهمیم خوبه یا بد... یا خیلی بد...
حالا که یک خدایی اون بالا نشسته و ناظر بر همه ی اعمال ماست... ناظر بر تمام کارای کوچیک وبزرگ ما...بنظر من تو حرام خدا حلال نیست... تو حرام خدا عاقبت بخیری نیست... مگر جز اینه که آیه ی صریح قرآن میگه خوبها به خوبها می رسند و بدها به بدها....
به نظرم پاک ودرست زندگی کردن خیلی شیرین تره از مشکلات ساده که به نظرم هزارتا راه حل دیگه واسش تعریف کرد... واس هر درسی یک کتاب و مرجع هست...واس هر سوالی استادی هست... برای هر دانشجو هزار تا ترم بالایی از جنس خودش هست و در نهایت و آخرین گزینه رسیدن به جواب رفتن پیش جنس مخالف انسانه... نه به هر دری و به هر لجنی رو انداختن....
من اینم....نمیتونم بفهمم دلایل الکی دیگران رو...من از انکار خوشم نمیاد... از دور زدن خوشم نمیاد...
خلاصه ی کلام: خوبی نه به چادره ونه به ظاهر...همونقدری خوبی که با حیا باشی چه با نگاه چه با سکوت....

تو رفته ای،
و بحران نوشیدن چای بی تو دراین خانه،
مهمترین بحران خاورمیانه است ...
و این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند !!


چقدر حرف بود و من فقط سكوت كردم !
داشتنت را سكوت كردم ...
رفتنت را سكوت كردم ...
و انتظار بازگشتنت را هم ...
حالا نوبت توست
در سكوت به تماشا بنشين
سوختنم را !!!

از این که مجبور به نوشتن تنهاییامم تو اینجام حتی تو شلوغ ترین روزهای سال خرابم.... دلی که تنگ شده هیچی حالیش نمیشه... اگر تمام دنیام دورش رو پر کنن بازم نمیفهمه... همش بهونه ی نبودن کسی رو میگیره که باید باشه و نیست...
راستش خیلی وقت هست میخام یکی رو پیدا کنم که هم کر باشه و هم لال و هم کور... میخام باش فقط درد دل کنم... کر باشه و نفهمه دردم چی هست و چی میگم و لال باشه نتونه بم توسری بزنه و کور باشه و نتونه اشکام رو ببینه...
خیلی وقت هست که نمی فهمم معنای زندگی چیه... نمیفهمم فرق امروزم با دیروز و فردا رو... زندگی آدمایی رو بجایی رسونده که ازش سیرنو واس افرادی مثل من اونقد پیش رفته که دوست دارن بالا بیارنش...زندگی از هممون بردگی میکشه بدون اینکه چیزی یادمون بمونه از خودمون... زندگی مثل زرده و سفیده تخم مرغه.همین زرده و سفیده هرچی خامتره احتمال قاطی شدنش بیشتره. اما اگر خام نباشه... یا باید اونقد آب پز شه و بجوشه که بپکه تا این دوتا قاطی نشن و یا اینکه تو ماهی تاپه بدشانسی یکی با قاشق بپکونتش...
دوست داشتن تنها حس دنیاست که همه چیز رو میشه باش سنجید... چقد دروغگویی همونقدر که دوست نداشتیش. چقدر منکر و دورویی همونقدر که دوستش نداشتی... چقد بد بودی همونقدر که دوستش نداشتی... و برعکس چقد دوستش داشتی؟یعنی چقد صادق بودی چقد درست بودی چقد انسان بودی چقدر بامرام بودی چقد خوبی کردی چقد اعتماد کردی....هی

سوزاندنم خاطراتت را..
دودش چشمهایم راسوزاند…
حالا خاطرات سوخته ب کنار..
میان شعله هایش اولین کاغذی ک سوخت
دست نوشته های توبود…خواستم بردارم ک دستم سوخت..میبینی دوباره خاطره شدی…



هرگز نگو که دوست داری ، اگر حقیقتاً بدان اهمیت نمی دهی
درباره احساست سخن نگو ، اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است
قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به او خیانت میکنی

جلوتر نیا!
خاکستر می شوی.
اینجا دلی را سوزانده اند…







یروزی هیچ حرفی نداشتیم اما هر هفته چهار ساعت زنگ انشا داشتیم... واس توهمات واهی ذهنمون چقد برگه سیاه کردیم... این روزها که پر از حرفیم،پر از دردیم،پر از خالی های زندگیمونیم،نه زنگ انشایی هست نه معلمش نه حتی چنتا دوست که واسشون بگیم شاید حداقل بخندن... این روزها بد بهم گره خوردن...خدا کنه که بشه بازش کنم.... بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

آری انگار تو هم دردی داری... این روزها قرص های خواب آور، یادآور شده اند... گرگ ها با خفّت می درند... گوسفندان با عظمت می میرند... ابله هان که بند کمربندشان را دیگران می بستند،برنده می شوند... عاشقان دو هفته ای یک عشق جدید تحربه می کنند و این روزها از هرکس بر دیوار شکسته ی قلب ما سنگی پرت می شود... کاش آنقدر زلال نبودیم که مانند چشمه ای پاک فطرت و لطیف سنگی که از خودمان بر می دارند بر تمام پیکرمان بکوبند و احساس کنند دنیا فقط دنیای آنان است... سکوت و دیگر هیچ:|


گاهی همه روزات رو می خوابی.زیر دوش حموم ساعت ها به یه کاشی خیره ای حتی وقتی از سرمای آب ....
گاهی وقتا واس پوشیدن لباسای نو رغبتی نداری...گاهی وقتا می خوای فقط راه بری.راه.فقط همین...
گاهی وقتا فکر می کنی واس نفس کشیدن باید تاوان پس بدی...
گاهی وقتا دل گیری از خودت... وقت خابیدن هزارجور کلنجار با خودت میری...
حس می کنی یچیزی هست که همش دهنت رو تلخ می کنه... اونم میگذره و...
گاهی وقتا از شهرت رفتی...گاهی وقتا از دلت رفتی...گاهی...
این روزا بد اینجوریم...همین:|