تو دنیا به هیچکس اعتماد نکن.....

تو دنیا هرچیزی زیادش دل رو میزنه حتی دوست داشتن...

زامبی های قرن 21

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ 14:28
گاهی، همیشه فکر میکردم که بدترین آدما دنیا چه شکلی هستند؟ مثلا روی صورتشون چندتا زخم داره... مثلاً قیافه های درب و داغون دارن... همیشه بی سوادن... همیشه تو جنوب شهر و بین ی مشت قاچاقچی و یاغی بزرگ شدن... 

گاهی همیشه فکر میکردم که خیانت ینی چی؟ آدمای خائن کیا هستند؟ مثلاً میگن زنی یا مردی خیانت کرده یعنی حتما رفته طرف زیر و روش رو کشیده؟ ینی حتما رفتن توهم لولیدن؟

ی مدتی گذشت....

یکمی کوچکتر شدم... 

دیدم آدمای بد همیشه یک شکل دارند. خوشرو، خوش صحبت، پولدار... اکثرا با سواد، اکثرا خروجی بهترین دانشگاه های کشور.... اکثرا یک فکر مشترک هم دارند... یک فکر که بهشون اجازه میده سرشون رو مثل یک قاطر بندازن پایین و بیان وسط زندگی مردم و شروع کنند از آرمانهای نشاشیده پدر مادرشون حرف زدن... یمشت شعار که تو قحطی تف پدر مادرشون بخار شده، ی مشت شعار که روی تخمای مرغم بزاری برات زوزه میکشه... یسری آدمای رنگی، خوشگل، نوپوش... یسریا که وقتی مادرشون وقت برای وقت گذاشتن براشون نداشت، پدرشون وقت بیشتری یرای مادراشون میزاشت. ی مشت زامبی... ی مشت زامبی با یکسری حرفهای احمقانه از آزادی، امنیت جنسی، برابری زن و مرد، عدم باور به تقدسات وارد زندگی ها میشن و به محض از هم پاشیدن زندگی دیگران، مثل یک راسو که بعد از مکیدن خون یک حیوون سریعا میره سراغ بعدی، میرن واس به باد دادن زندگی بعدی...

زامبی های قرن 21 نه شیش پاشونه، نه سر کوچه رو میبندن، نه زنجیر دست میگیرن.... نه تک چرخ بلدن نه عرق میخورن نه سیگاری میکشن... زامبی های قرن 21 همیشه یک کراوات دارن که روی اون کت شلوار مشکی سفیده، حالت صافی به خودش میگیره. زامبی های قرن 21 تو دانشگاه هان، تو شبکه های اجتماعی ان، تو اینستا و تلگرام و... ی گوشی تو دستشونه و اون یکی دیگه دستشونم روی گوشه هاش. شروع میکنن همزمان با شعار دادن با نوای لطیفی بوی گند وایتکس رو تو اتاق پخش کردن. زامبی های قرن 21 دوتا لامپ همیشه همراهشونه یکدونه تو کلشون که از انفجار نورش، دومی هیچوقت دیده نمیشه. زامبی های قرن 21 پروژه های زیادی در زمینه طراحی موتورهای پیستونی، میل لنگ، فنر، شاتون، دنده گذروندن و در هر زمینه ای که بگی یک ید طولایی دارند. زامبی های قرن 21 عرق نمیخورن، کتاب میخونن. کتابو یجوری میخونن که از لاش آب بچیکه... جای کشیدن سیگار انشقاق شقیقه ی شعرای شکسپیر رو شدید میکشن... اینقد میکشن خونش درمیاد.

زامبی های قرن 21 خیلی خواستنی ان. همه دوست دارن یکی تو خونشون داشته باشن اما من میگم همه تو خودشون چهار پنج جین ازش دارن. جینی که مثل قارچ مشغول رشد و نموه. مثل ی غده بدخیم سرطانی که نمیکشه فقط دیگه نمیزاره زندگی کنی...

زامبی های قرن 21 بت میفهمونن برای خوشبختی نیازی به بودن همه هست غیر هیچکس... بت میفهمونن زندگی نه کار میخواد، نه پول، نه محبت، نه گذشت، نه شرافت ... فقط ی گوشی میخواد یکم کرم و چندتا دستمال کاغذی و تهش یک لامپ 100...

خیانت هم خیلی جالبه بحثش تو مملکت... یروزی فاحشه های کنار خیابون آرزو میکردن یکی بیاد و ازدواج کنه باشون و از این زندگی نجاتشون بده و توبه کنن و آدم شن. اما حالا ازدواج میکنن که راه جلوی مسیر زندگیشون باز شه...

من خیلی کوچیکتر شدم ...

دیدم خیانت نه تخت و میخ و سیخ و پشمه... نه دروغ و پنهون کاری و.... خیانت همون نگاهیه که توش میگی ای کاش این جای اون بود... همون یک نگاهی که توش شک میکنی به اینکه درست اومدی... دروغ تو همه زندگی ها هست... خیلی هام فاحشه ان ولی عاشق.... هر روسپی گری خیانت نیست و هر باکره ای عاشق نیست.

هر وقت کوچیکتر شدم بازم برات مینویسم.

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

اعتماد

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ 13:59
هر انسانی در یک مقطع مشخصی از زندگیش تصمیمات مهمی میگیره...

گاهی این تصمیم ها عواقب خوشایندی دارن و گاهی به شدت ناخوشایند... من میدونم یک تصمیمی رو دیروز گرفتم....

عواقبش رو ذره ذره مینویسم....

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

آوار

پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ 0:39
 



تا حالا شده ندونی چند روز دیگه زنده ای؟ ندونی که نه.بدونی شاید عمرت خیلی کم باشه....
نمیدونم چی دارم میگم و چی دارم مینویسم.اما میدونم اگر اینبار خدا بهم رحم نکنه خیلی....آه
من تنهام قدر تمام جمع های دنیا...باورت نمیشه؟...
نمیدونم دارم چی مینویسم...اما میدونم از خیلی از آدم های دورم نارو خوردم...میخوای بدونی دنیا چقد میتونه بد باشه؟ با من قدم بزن...تو گذشتم تو روزام تو آیندم...یکی با سیگار خودش رو خالی میکنه...یکی با ی هندزفری و چند ساعت پیاده روی...یکی با یک دوست خوب...یکی با ....
من ندارم...من نداشتم.من سیگار رو انتخاب نکردم چون جواب تنهاییام رو نداد.من دوست خوب رو نداشتم چون هرچی داشتم خوب نقش بازی کردن...من تنها چیزی که داشتم تنهایی بود و الان تنهاتر بودن رو....
روی آجرهای کوچیک دیوار قلبم یک جمله است که نوشته خطر ریختن....از پایه کجه جای خوبی نیست برای تکیه دادن...خودم ساختم...بد ساختم....
روی آجرهای دیوار قلبم نوشته از دنیا اینه سهمم...
اشکم بغضم حس های گمم...
زندگی طلسم شده آخرین فیلمی بود که نقشش رو دارم بازی میکنم...
سکوت و فعلا هیچ....
برچسب‌ها: تنهایی , darkstar
darkstar

اینجــــا تــــهران اســـت...

جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ 1:23
اگر بخوام ساده بگم و ساده بنویسم حرفام رو سخت می فهمند.اگر بخوام سخت بنویسم از حرفام ساده می گذرند.گاهی وقتا یروزایی ی ساعت هایی میرسه که آدم میگه دیگه از این به بعد دیگه همه چیز رو عوض میکنم... بعد از چند دقیقه میگذره و میبنی تنها چیزی که عوض شده دقیقا همون حرف.... آقا چرا چرت میگی؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا ولم نمیکنی....این دیالوگ ها آشناست...صدای فریاد یدختر یا بهتر بگم یک زن که تو دادگاه ما بهش میگن فاحشه و تو خیابون ها بهش میگن تیکه هلو مطلقه و تو فامیل بهش میگن شاسی بلند... این داد و بیداد برای فرار کردن از خودش بود.نه برای فرار از چندتا بی ناموس...
آقا چنده امروز ؟بیخیال بابا...ولم کن یعنی چی؟ ما که دیروز خریدیم اینقد نبود... این دیالوگ ها آشناست...صدای فریاد یک پسر یا بهتر بگم یک مرد که تو دادگاه ما محکوم هست به حبس تعلیقی و تو خیابون ها بهش میگن بی غیرت و تو فامیل بهش میگن بدبخت و آواره ی سکه ی بهار آزادی...
آقا اجازه؟ خواهش میکنم ببخشید.آقا ما کتاب مون رو دیگه تمیز نگه میداریم.دیشب پاک کن و مداد قرمزمون تموم شده بود اینقد کثیف شد...آقا توروخدا به بابا مامانم...سکوت... این دیالوگ ها آشناست... فریاد سکوت دهان خشک و چشمای خیس ی کودک ... تو دادگاه ما بهش میگن فرزند طلاق و تو خیابون ها بهش میگن بد سرپرست و ول و تو خانواده بهش میگن بی پدر مادر....
این روزها که زندگی ها سخت شده،این روزها که آدم ها سنگی شدن، این روزها که کالا صدقه میدن،این روزها که دست ها سرد و گوش ها قرمز میشه تو صف ها... تو این روزها که جلودارامون مغزشون پریود شده و دنباله دارامون اعصابشون حامله دست از عاشق شدن برداریم....
این روزها هم سیگار گرون شده هم اعصاب ها کم شده هم....
نه جلودار میخام و نه پیروی کسی رو میکنم.من دوست دارم و میخام باهم و کنارهم وشانه به شانه ی هم پیش بریم....
دلگیرم.....دلگیرم از این زندگی ....
نه دادگاه ما دادگاس.نه خیابون ما خیابون ونه خانواده های ما خانواده...
سکوت و دیگر هیچ!

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

باران....

یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ 22:13

بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌کنند بقیه فقط خیس می‌شوند...!!!

 

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

مترسک...

یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ 22:6

مترسک ، عروسک زشتی است که از مزرعه مراقبت میکند و آدمی مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند...

 

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

از خدا مهربون تر تو زندگیم ندیدم...

پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ 17:44

خدای مهربونم... بابت تمام چیزای که بم دادی ممنونم و بابت تمام چیزایی که من جنبه ی داشتنش رو نداشتم و بم ندادی شکرت.... خدای مهربون بابت نفسی که بی منت بم بخشیدی شرمندم و بابت نفس خبیث و گناه کارم روسیاهم...

خداجون آدما هیچوقت نمیتونن همدیگر رو بشناسن... نمیدونم چرا اما میدونم خیلی دلم گرفته از بعضی آدمای این دنیا... بعضیا که یادشون رفت انسان ها مترسک نیستن و....

گلایه نمیکنم...اما سکوتم بی گلایه نیست...

خدایا خیلی دوستت دارم...

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

دیدی هیچکس برای خوب بودنم نمیخنده... وبلاگ دیدی بت میگفتم هیچکس محض رضای خدا موش نمیگیره... آره کاش همه گربه باشند... این روزها این مردم با کارهاشون طعنه میزنند به گرگ...وبلاگ دیدی بت میگفتم اگر بیشتر راست بگیم بیشتر طرد میشیم.... نمی دونم توهم این حس رو داری یانه.... تو هر روز شاید هزار بار بخودم میگم چرا دل و ذهن کوچیکم برای بعضی از دور و بریام میزنه..... یک حسی تو دلم میگه چرا هروقت دو نفر رو باهم آشنا کردیم و بهم رسوندم تیم شدن که بد منو بکوبن زمین...

وبلاگ تو این دور و زمونه اگر بگی دوست داشتن اگر بگی احساس اگر بگی رفاقت اگر بگی نگرانی برای آینده ی دور وبریات سخت زخم میخوری سخت....

چیه وبلاگ؟چرا ساکتی... توهم مثل من به تهش رسیدی؟توهم مثل من فهمیدی که دیگران فقط تورو بخاطر خودشون و کاراشون و تنهاییا و مشکلاتشون میخواستند؟...ولی وبلاگ من نمک نشناس نیسم...

من یادمه شب ها و روزهایی رو که تو تنها کسی بودی که درددلام رو گوش کردی...میدونم توبودی که بی چشم داشت بی غرور بی خودخواهی پای درد دلام نشستی.... وبلاگ خودم میدونم دیگه نگاهم نکن و بیشتر از این شرمندم نکن....

در این بازار داغ یوسف فروشی ، اگر زلیخا هم پیدا کنیم یک معجزس....

ای وبلاگ...هرچی بنویسم که تمومی نداره...نداره... وبلاگ عزیزم من و تو تنهاییم... بیا به جای جنگیدن قبولش کنیم...بیا به جای این همه دردسر و رنج و زخم و اندوه و گرفتاری و تحمیل قبول کنیم ما تنهاییم.قبول کنیم آدمهای دورمون تاروزی که کار داشتن پیش ما موندن و...

وبلاگ میبینی چقدر سخت شده... من که یک قفل گنده خریدم و زدم به این دل لعنتی...دیگه نه دلم برای کسی میسوزه و نه نگران آینده ی کسی میشم و نه دنیای قشنگ و اشک های گرمم رو حروم نمیکنم....

وبلاگ قبول کن من و تو ها تو این دور زمونه شدیم مثل لیوان یکبار مصرف...

وبلاگ من...عزیزم...این روزها هرکی کثیف تره تمیز تره.هرکس رنگی تره سفیدتره...هرکس بی بند وقید تره موفق تره... این اوضاع اجتماع ماست... این اوضاع اجتماع آدمهاست....

کجایی ای گل تازه...ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا....

سکوت و دیگر هیچ!

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

دیدار در چشم باد(عادلان بخوانند)

سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ 20:5

من اینم... ساده...بی توقع... نمی دونم چرا آدم های دورم پیچیدم می کنند... از این که دخترایی تو سن من هستند که برای زندگی و تحصیل و کار و تلاش زجر میکشند و سختی راضی نیسم... اما خوشحالم و می خندم وقتی دخترایی رو می بینم که طی سالها ترم ها هفته ها سختی رو مشکل رو دردسر رو ترجیح دادن تا رو انداختن به هر کس و ناکسی... واستون ساده بگم... یروزی یکی بم گفت من برای اینکه تو مشکلات درسیم هیچکس رو برای توضیح ندارم مجبورم برم سمت جنس مخالف... یکی بم می گفت من اصلا واسم مطرح نیست این مسائل و تو خانوادم اگر پسری با دختری راحت نباشه بش میخندیم... یکی بم میگفت خیلی ها با هزار دختر در ارتباطن خیلی ها با هزار تا پسر و هم از ما بهترن و خوشی دارن و کیف میکنن....

نمیدونم تونسم تمام چیزایی رو که شنیدم رو درست بیان کنم یانه... حالام حرف دلم از این دل مشغولیم رو بگم... به نظر من دختر خیلی حساسه. خیلی لطیف و نرم و شکنندس... مثل آتیش داغ و سنگین و روشن هست....اما پسر مثل آب مثل آب سرد و بی روح...اگر حایل و پرده ای بین این دو باشه این پسر هست که می جوشه و.... اما دریغ از روزی که این حایل و پرده از بین بره و.... دختر خاموش میشه... داغون میشه...نمیخام ذهنتون رو به سمت رابطه های کثیف و زننده بکشونم نه.... به نظر من دختری که تن بده برای هر کاری و هر مشکلی به داشتن رابطه ی دوستانه با پسر اوضاع درست نمیشه که هیچ همه چیز خرابتر میشه...خیلی خرابتر...

یکی تو یک کلاس آزمایشگاهی بود که می گفت من برای یسوال کوچیک نمیتونم از پشت میزم برم از استاد سوال کنم ویا از تکنسین خانم ازمایشگاه سوال کنم و یا از یک پسر که یکم آدم تره... به فرض خودش این یک رابطه ی هم کلاسیانه بوده و چندتا سوال.... هر هفته ی  که آزمایشگاه تشکیل میشه کل حواسم به یک چیزه و اونم از بین رفتن کامل اون پرده ی حیا و نجابت هست و ریخته شدن کامل ترس این پسر آویزون و پررو....

من نمیدونم فکرم درسته یا نه... اما من خوب و بد دختر رو به چادر نمیدونم...به حجاب نمیدونم به ابرو و آرایش و مانتو واین چیزا نمیدونم.... من خوب و بد دختر رو به حیا و نجابتش می دونم... و حیا از نظر من تو اجتماع یک معنی داره و تو محل زندگی یک معنی.... بقول یکی نمیشه گفت چون فروشنده ی سوپر مارکت پسره دختر نره خرید و یا این مدل مسائل....اما یجایی مثل دانشگاه و یا دبیرستان و یا خیابون و کوچه و در وهمسایه محل زندگی آدمه... گذر روزگار آدم از حساسترین دوره های زندگی یک آدمه و مخصوصا یک دختر...

زندگی تو شهر غریب دوری از پدر مادر دوری از خانواده خیلی سخت هست و این مشکل رو هیچکس نمیتونه نادیده بگیره... ولی سوال من اینه؟ آیا پسری که جلوی یدختر با شرایط بالاست و خودش هم همچین شرایطی داره آیا حق هر فکر مثل عشق و احساس و رابطه از سلام ساده ی اون دختر رو نداره... از نگاه و لبخند و کنایه هاش نداره؟....

نمیدونم...و خیلی ها مون هم خودمون رو زدیم به ندونستن... این ی دودوتا چارتای سادس... تابوده این روابط و شکست های مهلک و نابود کنندش از همین سلام های ساده شروع شده... پسرایی که با تمام پاکی ودرستی نتونستن به عشقشون برسن و دخترایی که نابود شدن از نگاه گناه آلود و سنگین مردم...

به نظر من ملاک اول و آخر خانوادس....همیشه گفتم و میگم هرکاری میکنیم رو اگر ببریم پیش بزرگتره خانواده جوابش رو بگیریم میفهمیم خوبه یا بد... یا خیلی بد...

حالا که یک خدایی اون بالا نشسته و ناظر بر همه ی اعمال ماست... ناظر بر تمام کارای کوچیک وبزرگ ما...بنظر من تو حرام خدا حلال نیست... تو حرام خدا عاقبت بخیری نیست... مگر جز اینه که آیه ی صریح  قرآن میگه خوبها به خوبها می رسند و بدها به بدها....

به نظرم پاک ودرست زندگی کردن خیلی شیرین تره از مشکلات ساده که به نظرم هزارتا راه حل دیگه واسش تعریف کرد... واس هر درسی یک کتاب و مرجع هست...واس هر سوالی استادی هست... برای هر دانشجو هزار تا ترم بالایی از جنس خودش هست و در نهایت و آخرین گزینه رسیدن به جواب رفتن پیش جنس مخالف انسانه... نه به هر دری و به هر لجنی رو انداختن....

من اینم....نمیتونم بفهمم دلایل الکی دیگران رو...من از انکار خوشم نمیاد... از دور زدن خوشم نمیاد...

خلاصه ی کلام: خوبی نه به چادره ونه به ظاهر...همونقدری خوبی که با حیا باشی چه با نگاه چه با سکوت....

 

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

نقاشی...

شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ 1:2
 



تو رفته ای،

و بحران نوشیدن چای بی تو دراین خانه،

مهمترین بحران خاورمیانه است ...

و این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند !!

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

بنظرت بس نیست....

جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ 0:54

خیلی وقته که کاتـــ گفتم ! ولی تو باز هم بازی می کنی...

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

گناه...

جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ 0:50

چقدر حرف بود و من فقط سكوت كردم !
داشتنت را سكوت كردم ...
رفتنت را سكوت كردم ...
و انتظار بازگشتنت را هم ...

حالا نوبت توست
در سكوت به تماشا بنشين

سوختنم را !!!

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

عیدنامه...

پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ 16:7

از این که مجبور به نوشتن تنهاییامم تو اینجام حتی تو شلوغ ترین روزهای سال خرابم.... دلی که تنگ شده هیچی حالیش نمیشه... اگر تمام دنیام دورش رو پر کنن بازم نمیفهمه... همش بهونه ی نبودن کسی رو میگیره که باید باشه و نیست...

راستش خیلی وقت هست میخام یکی رو پیدا کنم که هم کر باشه و هم لال و هم کور... میخام باش فقط درد دل کنم... کر باشه و نفهمه دردم چی هست و چی میگم و لال باشه نتونه بم توسری بزنه و کور باشه و نتونه اشکام رو ببینه...

خیلی وقت هست که نمی فهمم معنای زندگی چیه... نمیفهمم فرق امروزم با دیروز و فردا رو... زندگی آدمایی رو بجایی رسونده که ازش سیرنو واس افرادی مثل من اونقد پیش رفته که دوست دارن بالا بیارنش...زندگی از هممون بردگی میکشه بدون اینکه چیزی یادمون بمونه از خودمون... زندگی مثل زرده و سفیده تخم مرغه.همین زرده و سفیده هرچی خامتره احتمال قاطی شدنش بیشتره. اما اگر خام نباشه... یا باید اونقد آب پز شه و بجوشه که بپکه تا این دوتا قاطی نشن و یا اینکه تو ماهی تاپه بدشانسی یکی با قاشق بپکونتش...

دوست داشتن تنها حس دنیاست که همه چیز رو میشه باش سنجید... چقد دروغگویی همونقدر که دوست نداشتیش. چقدر منکر و دورویی همونقدر که دوستش نداشتی... چقد بد بودی همونقدر که دوستش نداشتی... و برعکس چقد دوستش داشتی؟یعنی چقد صادق بودی چقد درست بودی چقد انسان بودی چقدر بامرام بودی چقد خوبی کردی چقد اعتماد کردی....هی

سوزاندنم خاطراتت را..
دودش چشمهایم راسوزاند…
حالا خاطرات سوخته ب کنار..
میان شعله هایش اولین کاغذی ک سوخت
دست نوشته های توبود…خواستم بردارم ک دستم سوخت..میبینی دوباره خاطره شدی…

ما را همه ره ز کوی بد نامی باد /  وز سوختگان بهره ی ما خامی باد
 
نا کامی ما چو هست کام دل دوست /  کام دل ما همیشه ناکامی باد . . .

 

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

دلنوشته...

یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ 22:41

چند وقتی میشه که حرفام رو هیچکس نمی فهمه... چند وقته میشه که خیلی تنهام... چند وقتی میشه همش حس میکنم هرچی اومدم به بیراهه بود و.... همه آدمای دورم فکر میکنن نمیفهمم. فکر می کنن احمقم... فکر می کنن بچه ام... منو افکارم رو رفتارهای درست و ساده و صافم رو به سخره می گیرن که بگن کار خودشون درسته... چند وقتی میشه فهمیدم که هیچکدوم از آدمای دورم رو نشناختم و اوناهم منو نشناختن... چند وقتی میشه همش فکر میکنم هرچی کاشتم رو باد برد... چند وقتی میشه دیگه حوصله ی هیچ چیز رو ندارم. نه درس نه گیتار نه آکواریوم نه بیرون نه کوچه نه کوه نه... چند وقتی میشه که باین نتیجه رسیدم که آدما تا وقتی کاری دارن کنارم بودن و ... چند وقتی میشه که خودمو تو آینه نگاه نمیکنم... چند وقتی میشه شیشه های ادکلنم درشون باز نشده... خیلی وقته که اتو مو و سشوار به موهام نرسیده... خیلی وقته به خط اتوی پیراهن و صاف ایستادن ساعت مچیم دقت نمی کنم... چند وقتیه که هرچقد میخام عوض شه نمیشه...این روزهای لعنتی... این تکرار مکررات...چند وقتی میشه نشستم و نظاره میکنم پریدن پرنده ی شانس رو از شونه هام...دردم این نی ... بازیش گرفته لعنتی... نه اونقدر دور میشه که بدونم دیگه ته خطم و نه میشینه که بدونم.... چند وقتی میشه میل های ایمیلم یاهو شده و اس های گوشیم تبلیغات ایرانسل... رسیدم به همون جای زندگی که نه راه رفتن هست و نه پل برگشتن... فقط ی زیرگذر هست و اونم مستقیم به جهنم... خیلی وقت بود فکر میکردم دیگه ی سایه ی خودم رو جلوم نمی بینم و ... اشتباه میکردم... جلوم ی فانوس کوچیک بود و نه خورشید...
سخته به پاهای خسته و زخمیم بگم هرچی اومدیم اشتباه بوده... چند وقتی میشه با دیدن تک تک گوشه های اتاقم بغض میکنم... با دیدن عکسای گذشتم گریه میکنم... چند وقتی میشه که هر قرص خواب آوری که میخورم شروع می کنه به بازپخش تراژدی های زندگیم... تا اونقد چشام درد نگیره که دیگه نتونم ببینم خوابم نمیبره... با تنی خسته و کوفته و سیر از این زندگی لعنتی ازم میخان که درس بخونم دانشگاه برم... از دیدن اینهمه جاده زده شدم از رفت و آمدهای الکیم و دلخوش بودنم به ی مشت توهمات خسته شدم....نمیرم... یعنی نمی کشم که برم... به همه ی این دردسرها ی احساس تلخ دورویی نزدیکانت رو اضافه کن... فکر کردن باین که اونایی که دوسشون دارم دارن از دست میرن نابودم میکنه چه برسه به اینکه بشینم و نگاه کنم که چطور دستی دستی خودشون رو نابود می کنن... خدا به هیچکدومشون عقل نداده که ای فلانی از گفتن بدی هات بهت چیزی بمن نمیرسه.... چی بگم. تایروزی سعی میکردم بهشون بگم این کار و اون کار رو نکنید بده اخه جیزه...بم میگفتن که تو بیرون گود نشستی و هیچی حالیت نیست... اینجا به همشون میگم که بولله من آخر راهیم که شروعش کردید... حال وهوای معتاد و عملی ای رو دارم که به ی جوون پاک و دل پاک میگه آقا دوست من نکن.نرو تو این راه... اما نمی فهمن و منو به این محکوم می کنن که اگر بد بود تو چرا... چند وقتی میشه هیچکس حرفام رو نمیفهمه... همه درگیریم همه از حقیقتا درمیریم از غصه ها جک ساختیم مست کردیم خندیدیم... 
به تنهاییش قسم هیچکس نمیدونه تنهایی با آدم چیکار میکنه... دست به هر کثافت کاری زدیم تا پرش کنیم و نشد... نمیدونم اونی که با زندگیم اینکارو کرد الان کجاست و چه حسی داره... اما میدونم سکوتم پر از حرفه... حرفایی که همتون میدونید...حرفایی که هیچکس نمیدونه...
اگر یروزی برگردم به گذشته مسیری رو انتخاب میکنم که توش هیچکس واسم مهم نباشه... هیچکس رو دوست نداشته باشم... قسمت تلخ داستان اینه که بدون کوچکترین چشم داشتی از کسی همه کار واسش بکنی تا بفهمه کارش اشتباه بوده و اون تورو...........
درد این روزها بسیار است... آقا تورا قسم به زهرا ظهورکن...

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

انسانم آرزوست....

یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ 0:6
 

هرگز نگو که دوست داری ، اگر حقیقتاً بدان اهمیت نمی دهی

درباره احساست سخن نگو ، اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است
قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به او خیانت میکنی

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

جلوتر نیا!

خاکستر می شوی.

اینجا دلی را سوزانده اند…

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

برکه ی خاطرات...

شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ 17:49


آری ...
اگر می توانسم به آن روزها لگد بزنم قطعا می گذشتم
آری...
اگر می توانستم روی آن روزها حساب کنم هیچوقت نامت را مانند حرفایت جدا جدا و شکسته نمی نوشتم
حال بنگر که جای خالی اسمت را فقط تنهایی و چوب خط پر کرده...
نه نام دیگری...نه یاد دیگری...نه داغ دیگری
آرزو سرابی است که اگر نابود شود همه از تشگی خواهند مرد...

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

darkstar

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ 1:16


سالهاست گذشته ام از خویش ...
یادم بخیر...
darkstar
:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

آخرین حرف من...

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ 1:14


از نگاه به قرمزی خون دستانم تا سرخی بی گناه چشمانم...
فهمیدم که در این دنیا به هیچ کس اعتماد نکنم...
آری آخرین حرف من ...
عاشق نشو هیچکس باوفا نیست...
و اگر از عشق کورکورانه به دوست داشتن رسیدی...
می ترسم ادامه اش را بگویم...
سکوت و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

روزی کلاغ ها غار غار می کردند اما امروز...

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ 1:9

روزی دردم این بود که قناری در قفس می ماند و کلاغ آزادانه می چرخد...
قناری را در قفس می کنند و کلاغ ها را برای سیاه کردن رها می گذارند...
اما امروز به چشم دیدم که این حیوان بیچاره هم مترسکی است برای تنهایی درختان...
هرروز که از درختان می کاهیم آنان هم ارامتر می شوند...این روزها تا چشم هست بیابان است و کرکس و لاشخور...کفتار و روباه و گرگ...گاو و خر و سگ...
این روزها یا باید درید یا باید برید... یا باید خورد یا باید خورده شد...
این ارمغان این روزهاست...این ارمغان این دردهاست....
سکوت و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

برگ و رگ و مرگ

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ 1:0
 

امروز فرداست...پس از ماست که برماست...
دلگیرم از خودم از همه...
شرمنده ام نزد خداوندم،امیدم،تنها داشته ی تنهاییم...
بعید نیست روزی همه به یکدیگر تسلیت بگویند...
روزی رسیده که چشمان رنگین هم سرخ می شوند...
روزی رسیده که می توان نقاشی کردتیغ های رنگارنگی که چشمانمان رو کور کرده و مارا به دلمردگی کشاند...
رنج و درد و غم پلکهای دل را سنگین کرد و ....آه
به جرم زندگانی حرامم شد جوانی...
دیگه سبز نیستن...
آخه عینک دودی همه چیز رو سیاه می کنه مثل گذشته...
سکوت و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

اندوه از نزدیکی نزدیکان...

چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ 9:25


من...
تو....
همه....
آینده....
گذشته....
روزها....
آه...

نزدیک من نشو... من را با فاصله تماشا کن... ترسم در سیلاب تنهایی افکارم غرق شوی...
و خدایی که در همین نزدیکی است...
می شنوم...نفس می کشم....
تاریخ تکرار خواهد شد؟انفصال خطوط ممتد تلخ است...
بیاد دوستت دارم های ممتدی که می گفتی...
هیچ چیز جای دود را پر نمی کند چون جاگیر نیست...پاگیر است.مانند شعله های دروغت...
دامن گیر است و عفت ها و حرمت ها خرد می شود...
وخدایی که در همین همین نزدیکی است...
چشم گشوده و دهان بسته.ذهن بیدار و قلب آگه...
حال می گویم... خدا اگر گناهی کردم ببخش... دیگر تاب تقاص وتاوان ندارم...
اشک ها غم ها دردها...
و خدا می داند امروز هم گذشت؛ حالا باغم فردا چه کنم...
دوستت دارم زمانی بتو بود اما حالا به خالق توست...
خدایا دستم را در این شلوغی ول نکن.... ماهی کوچکت از این شکارچیان بی مروت می ترسد...
یا توری بیافکن یا نوری...
سکوت و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

غم کده...

چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ 8:59


بخدا نگاه به سنم نکنید... اینجا ی قلب پر درد و تجربه است... می دونید سخت ترین لحظه ی زندگی کجاست؟ اون که بجایی برسید که نه حق موندن داشته باشید و توان فراموش کردن...
سخت ترین تاوان اونه که بخاطر یکی و بجرم دوست داشتنش همه رو ول کرده باشی و همه تنها گذاشته باشی و حالا اونم بخواد تنهات بزاره...
سختترین حس زندگی وقتیه که کنار اونی که تمام زندگیتونه نشستید و اون حرف و پند و نصیحت از نداشتن آینده ای با شما می زنه...حرف از بدست تقدیر سپردن جسم و روح و عقلتون...
میدونید مرگبار ترین صحنه ی دنیا کجاست؟جایی که پرستار با فحش و توسری بت میگه چرا خودتو باین روز انداختی؟ مال کی هستی؟کجایی؟همراهت کجاست؟ و تو فقط میتونی سکوت کنی و گاهی شاید بگی پاکت و فندک تو جیبم کجاست....
پوچترین لحظه ی زندگی وقتیه که محکومت کنن به دفن خاطراتت،محکوم کنن به مرگ جوونیت،محکومت کنن به سکوت و مث عروسک لبخند رو به لبت بدوزن...
تلخترین لحظه ی زندگی وقتیه اونی که بخاطرش ضعیف شدِی،چشمات سرخ شده،قدت خمیده،موهات کم پشت شده،درد تمام وجودت رو سر کرده و رک بگم مرگ مغزی شدی؛ بعد از حشر و نشر با ی غریبه بیاد سمتت و بگه هوی! من اینجوری دوست ندارم باشی...بدون پرسیدن علتش...
میدونید کجا تنهایی خیلی به آدم چنگ میندازه؟ هروقت که فهمیدید دوست داشتنتون تاریخ انقضا داشته،هرکی گفته دوستتون داره دروغ گفته و هرکس که واقعا دوستتون داشته از دست دادید.تو برزخی موندید که فقط میخواید زیر پتو سعی کنید قبول کنید خوابید و منتظر ی سیلی....
اگر بازم از این حس ها خواستید بیشتر بفهمید ستاره ی خاموش شید...
با عظمت و ابهتی که یروز بود و حالا...
سکوت بغض و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

تمام خاطرات ما این تو بود...

سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ 18:57

یروزی هیچ حرفی نداشتیم اما هر هفته چهار ساعت زنگ انشا داشتیم... واس توهمات واهی ذهنمون چقد برگه سیاه کردیم... این روزها که پر از حرفیم،پر از دردیم،پر از خالی های زندگیمونیم،نه زنگ انشایی هست نه معلمش نه حتی چنتا دوست که واسشون بگیم شاید حداقل بخندن... این روزها بد بهم گره خوردن...خدا کنه که بشه بازش کنم....                                                                 بقیه در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته
برچسب‌ها: darkstar
darkstar

آری ... انگار تو هم دردی داری...

سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ 18:43

آری انگار تو هم دردی داری... این روزها قرص های خواب آور، یادآور شده اند... گرگ ها با خفّت می درند... گوسفندان با عظمت می میرند... ابله هان که بند کمربندشان را دیگران می بستند،برنده می شوند... عاشقان دو هفته ای یک عشق جدید تحربه می کنند و این روزها از هرکس بر دیوار شکسته ی قلب ما سنگی پرت می شود... کاش آنقدر زلال نبودیم که مانند چشمه ای پاک فطرت و لطیف سنگی که از خودمان بر می دارند بر تمام پیکرمان بکوبند و احساس کنند دنیا فقط دنیای آنان است... سکوت و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ 1:35


به سلامتی همه ی دوستانی که الانا دشمنن اما یروزی خیلی دوست بودن
به سلامتی همه دوستایی که الان نمی پرن اما یروزی بالهای قشنگی داشتن...
به سلامتی تک تک سیم های گیتاری که جون میکنه و فریاد می کشه تا خیلی ها آروم بگیرن...
سلامتی سیگاری که ازم متنفره و ازش متنفرم اما خودش رو به آتیش می کشه تا خیلی ها کف دست بی مو،ته لباس بی بو،ته دنیای دروغگو و ته تنهایی شلوغی قلب خالیشون رو نبینن...
سلامتی بیداری نیمه شب،تنهایی غرق غم،سواری بعد چپ،چرخش بعد مکث...
سلام به خشنودی،خیری،سلامتی،شلوغی،آشنایی که امروز همشون اسم فامیل شده....
به سلامتی کسی که  دلتنگیش خفش کرده اما یکی زیر صندلیش رو نمیزنه....
سلامتی همه ی بی غم های عالم،بی دردهایی آدم،شلوغی های درهم...
می بوسم دستاشو.بی منت میگم...خدایا خداییش خیلی هستی...
و دیگر هیچ:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

حس دل...

دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ 1:12
 



اگر روزی می شد که همه ی آدم های دنیا قدر شعورشون و عقلشون صحبتت کنن...
چه سکوت قشنگی می شد...
کاش آنان که بودند می ماندند و آنان که می مانند می رفتند...
حکایت این روزهای زندگیم درد همون پیرمرد یخ فروشه...
خداییش هیجی نفروختم...
به تاراج بردند و تموم شد....:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar

دلنوشته...

دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ 1:4

گاهی همه روزات رو می خوابی.زیر دوش حموم ساعت ها به یه کاشی خیره ای حتی وقتی از سرمای آب ....

گاهی وقتا واس پوشیدن لباسای نو رغبتی نداری...گاهی وقتا می خوای فقط راه بری.راه.فقط همین...

گاهی وقتا فکر می کنی واس نفس کشیدن باید تاوان پس بدی...

گاهی وقتا دل گیری از خودت... وقت خابیدن هزارجور کلنجار با خودت میری...

حس می کنی یچیزی هست که همش دهنت رو تلخ می کنه... اونم میگذره و...

گاهی وقتا از شهرت رفتی...گاهی وقتا از دلت رفتی...گاهی...

این روزا بد اینجوریم...همین:|

 

برچسب‌ها: darkstar
darkstar
بیوگرافی
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
کدهای وبلاگ