خدایا شکرت که به بنده ی حقیر و کوچک و سرتا پاه گناهت را با تمام بدی ها و نقص ها وکاستی هایش دوست داری....
بسان عده ای معلوم الحال به تو نیاز ندارم.... تمام من ، تمام این 22 سال ، تمام رنج ها و زحمت و خستگی ها و تنهایی ها ، تمام وجود و ذات و حال و احوالم فقط به امید رحمانیت و رحیمیتت سرپاست... خدایا به سان کوردلان مادرزاد در جستجوی راه فرار از قلمروی تو نیستم، به سان افلیجان فکری در هزم این جهان وامانده نیستم... خدایا تمام من قلمه زده شده است در همین اشک هایی که به خاطر دوری از تو خشک شده اند... خورشید تابان و ماه فروزان و تیرگی شب و روشنایی روز همه و همه .... فقط به من می فهماند فرصت دیدارت بسیار کم است...
لب های بسته و گوشهایی که دیگر میل به بی وزنی ندارند و جمجه هایی که از روشنایی شان تمام ماسوا رو به تاریکی می نهند... این حال روزگار شهر و دیار من است....
خدایا مانند کودکی برای نوشتن انشا در خودم گم شده ام... صدای خرد شدن این زمین را می شنوم اما نمی دانم برای این مردم چگونه بنویسم از هزیمت این لشکر ملخ که لختی صبر برای خودشان تیمار و برای تو انتقام از نابخردان دیار من است و اما تو و معیار و قیاست کجا و مغز بی مغز من کجا.... مگر می شود خدا بندگانی که به توحیدش لب گشاده اند طعم زجر و مصیبت چشاند؟....
خدایا هر چه هست و نیست و خواهد بود و بوده است ، در بّعد لامکانِ زمان از آن توست ... خدایا شکرت که مرا خلق کردی ، مرا لایق دمیدن روح خود دانستی ، مرا لایق بندگی دانستی ، مرا که تمثیل استادی شیطان برایم گزافه گویی نیست لایق خلیفه اللهی دانستی ....
خدایا هرچه دارم از صفات من الازل الی الابد توست. مگر می شود با تو تنها شد؟ تنهایی زمانی است که در آتش دوزخ دور از دوستان و مریدان درگهت باشم... تنهایی زمانی است که از تو دور افتم که این بیان برای زبان و فکر و بدن آلوده ام بس بی شرمی و بی حیایی است....اما می دانم تو خالقی و من مخلوق و چه کسی رحم می کند به مخلوق جز خالق....
خدایا این گونه های خیس و این چشم هایی که هدیه ای است مقربین درگهت باذن تو، همه گناه و رخوت و سستی و کندی در بندگی است....
خدایا به همان بسم الله الرحمن الرحیم ای که اذهان لایعقلی چون من قادر به معنای آن نیستیم ، مرا ببخش و از گناهانم درگذر....
آمین.