
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم؟
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره ی شبزنده دار امیدم
که عاشقان تو تا صبح می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خوندلم
چه نقش ها که ازین دست می نگارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
سایه

چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم
از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و بنگر در نشانم
به درویشی بیا اندر میانه مکن شوخی مگو کاندر میانم
میان خانهات همچون ستونم ز بامت سرفرو چون ناودانم
منم همراز تو در حشر و در نشر نه چون یاران دنیا میزبانم
میان بزم تو گردان چو خمرم گه رزم تو سابق چون سنانم
اگر چون برق مردن پیشه سازم چو برق خوبی تو بیزبانم
همیشه سرخوشم فرقی نباشد اگر من جان دهم یا جان ستانم
به تو گر جان دهم باشد تجارت که بدهی به هر جانی صد جهانم
در این خانه هزاران مرده بیش اند تو بنشسته که اینک خان و مانم
یکی کف خاک گوید زلف بودم یکی کف خاک گوید استخوانم
شوی حیران و ناگه عشق آید که پیشم آ که زنده جاودانم
بکش در بر بر سیمین ما را که از خویشت همین دم وارهانم
خمش کن خسروا هم گو ز شیرین ز شیرینی همیسوزد دهانم
مولانا
گرید به حالم کوه و در و دشت از این جدایی
می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی
سفر بخیر.... سفر بخیر مسافر من....
گریه نکن.... گریه نکن بخاطر من....
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب، آرام جان خسته ره می سپارم امشب...
در نگاهت مانده چشمم، شاید از فکر سفر برگردی امشب، از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب...
قطره قطره، اشک چشمم، می چکد با نم نم باران به دامن، بسته ای بار سفر را، با تو ای عاشقترین بد کرده ام بد...
رنگ چشمت رنگ دریا، سینه من دشت غم ها، یادم آید زیر باران با تو بودم، با تو تنها...
زیر باران با تو بودم، زیر باران با تو تنها...
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من، گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من...
رفتنت را کرده باور، التماسم را ببین در این نگاهم، زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم...
کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران...
امید.

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بدم ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو همخانه گشتم
چنان کاهل بدم کان را نگویم
چو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم
مولانا
اي دوست قبولم كن و جانم بستان...
مستم كن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
اي زندگي تن و توانم همه تو
جاني و دلي اي دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي ازآني همه من
من نيست شدم در تو ازآنم همه تو
خود ممكن آن نيست كه بردارم دل
آن به كه به سوداي تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم بهر چه ميدارم دل
در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است
هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است
از درد تو هيچ روي درمانم نيست
درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه كنم حديث ما بود دراز
دل تنگم و ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مباد بر هيچ تني
آن چَز غم هجران تو بر جان من است
اي نور دل و ديده و جانم چوني
وي آرزوي هر دو جهانم چوني
من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس
تو بي رخ زرد من ندانم چوني
افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت
خامش كردم چو خامشانم مي سوخت
از جمله كرانها برون كرد مرا
رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم كه هزار آفرين بر غم باد
در عشق توام نصيحت و پند چه سود
زهرآب چشيدهام مرا قند چه سود
گويند مرا كه بند بر پاش نهيد
ديوانه دل است پام بر بند چه سود
من ذره و خورشيد لقايي تو مرا
بيمار غمم عين دوايي تو مرا
بي بال و پر اندر پي تو ميپررم
من كَه شدهام چو كهربايي تو مرا
غم را بر او گزيده مي بايد كرد
وز چاه طمع بريده مي بايد كرد
خون دل من ريخته ميخواهد يار
اين كار مرا به ديده ميبايد كرد
آبي كه ازاين ديده چو خون ميريزد
خون است بيا ببين كه چون ميريزد
پيداست كه خون من چه برداشت كند
دل ميخورد و ديده برون ميريزد
مولانا...

دوکاج...
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
محمد جواد محبت
قانع به يک استخوان، چو کرکس بودن
به ز آن که طفيلِ خوانِ ناکس بودن
با نانِ جوينِ خويش حقا که به است
کالوده به پالوده هر خس بودن
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم