گاهی میتونی بخندی و نمیخندی خیلی نفهمی....
گاهی ناراحتی و نمیخندی خیلی بی فکری....
گاهی میخندی و نمیخندی خیلی صبوری....
گاهی نمیخندی و نمیخندی خیلی بی رحمی...
گاهی میخندی و میخندی خیلی ابله ای....
گاهی میتونی گریه کنی و میخندی خیلی عجیبی....
گاهی باید گریه کنی و میخندی خیلی مردی....
گاهی....
گاهی....
سلامتی همه اونایی که خندیدن تا بخندیم و نخندیدن....
سلامتی همه اونایی که گریه کردن تا گریه نکنیم و خندیدن.....
سلامتی اونایی دویدن که بایستیم و گریه نکردن.....
سلامتی اونایی که کهنه پوشیدن تا نوبپوشیم و لرزیدن....
آه از این همه معجون تلخ بی رحمی و تقصیر و تفریط و تلبیس....
آه از سکوت اجتماعی و جنون فردی.... آه از التیام نکیرها و استحمام منکرها....
آه از اعوجاج سقوطی زمان و انتظار تصاعدی موکبان.....
آه از فاحشگی دهان و سقط ارامش جهان.....
آه از تقطیر آسایش در نگاه چوبین پیرمرد شالی زار....
آه از رنگین کمان تک رنگ و سیاست بی پایان....
آه از سامان و انسان و فغان از رنج بی حرمان....آه
از نو می سرایمت دگر احمقانه است...
خط میکشم بر تخته ی سفید قلب و سیاهی دستان....
دلم تنگ است از این ننگاست که مینالم چو بوفی بی صفت در اوج زنگار بیان افکن
منم مغموم و پیر و رگ گیر گرگ پیر خر دربند
منم آن حکم محکوم سلایق ها...
منم ازاده زاد این خوارج ها...
من از سنگم؟ نه بی تابم نه دلتنگم نه از کاهم نه از ننگم من آن بی رنگ بی رنگم خدایش می دهد هر دم چنین چنگم
خدا داند کمی دور است افلیج مغز ضمائم ها.دیگر نی بخردم از سنگ بودن حاصل ها.