
بعضی آدمها باران را احساس میکنند بقیه فقط خیس میشوند...!!!

تمام تاریخ عبارت است جنگ سربازانی که همدیگر را نمیشناسند و با هم میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند...!!!
هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی...!!!


معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور
کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه
برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم
رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

برای شن ریزه ای که درغذایم بود. . .
نه برای دندانم . . .
برای کــم شدن ســوی چشمان مادرم . . !


من دلم میخواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من دلم تنگ خودم گشته و بس

روزهای بدی در زندگی آدم می رسد
که هیچ کسی حتی نمی پرسد: " خوبی ؟ "
برای چنین روزهای بدی
نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی
و نامش چه زیباست ...
خــــدا ...

عجب موجود سخت جانی است دل !
هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد و باز هم برایت میتپد ! .....

این روزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم ، با کوچکترین حرفی میشکنم....
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻼﻏﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ، ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﻤﺎﻥ ﺗﺒﺮ ﺍﺳﺖ....

خدای مهربونم... بابت تمام چیزای که بم دادی ممنونم و بابت تمام چیزایی که من جنبه ی داشتنش رو نداشتم و بم ندادی شکرت.... خدای مهربون بابت نفسی که بی منت بم بخشیدی شرمندم و بابت نفس خبیث و گناه کارم روسیاهم...
خداجون آدما هیچوقت نمیتونن همدیگر رو بشناسن... نمیدونم چرا اما میدونم خیلی دلم گرفته از بعضی آدمای این دنیا... بعضیا که یادشون رفت انسان ها مترسک نیستن و....
گلایه نمیکنم...اما سکوتم بی گلایه نیست...
خدایا خیلی دوستت دارم...