تو دنیا به هیچکس اعتماد نکن.....

تو دنیا هرچیزی زیادش دل رو میزنه حتی دوست داشتن...

احساس شکست خوردن...

شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ 10:59
بعضی شبا تو زندگی همه هست که یجورایی خیلی خاصه... یجورایی از همه شبای زندگیت بیشتر سنگینیش رو وسط سینت احساس میکنی... یجورایی آدم فکر میکنه یجایی از درونش ترک خورده، مویه برداشته... نمیدونی از کجاست و از چیه... فقط چیزی که میدونی اینه که امشب یچیزی کمه...

اولش بالش زیر سرت رو تکون میدی، مشت میزنی، اینور اونورش میکنی... بعد میری سراغ خودت و ور رفتن با موهاتو، دستات و انگشتات... هی به رو میخوابی... هی به بغل... اما آخرشم نگاهت به همون سه کنج همیشگی بالای سرت خشک میشه... سقف... یچیزی برای قطع تدوام یک راه که یروزی شروع شده... سقف اتاقت... سقف دلت... سقف آرزوهات... 

گوشیتو برمیداری و ی نگاهی به پیام هات میکنی... میبینی خبری نیست... جز یک پیام از اداره ثبت احوال برای تکمیل مدارکت برای بودن سوری تو این دنیا و ی پیام از سوپرمارکت سر محل که بدوید و بیایید که چقدر ارزون شده... همه چی... از مرغ و برنج و کشک تا آدمیزاد و دلش و پشم...

هرچی میخوای بخوابی نمیتونی میری تو لیست مخاطبینت... ینگاهی به این میندازی... اخ اخ یادش بخیر اینو ببین... اومدنه صاحبخونه شب امتحان وقتی که کلی دانشجو دور هم جمع بودیم چه بلبشویی راه انداخت... چقدر زود رفت... 

اینو باش... هنوزم یادم نرفته چه کاری در حقم کرد ولی من شب امتحان نهاییم براش ... ای بابا... بیخیال... هی میری و میری با دیدن یسریاشون میخندی... با دیدن یسریاشون حس بدی بت دست میده... با دیدن یسریاشون از اینکه زندگیت رو چرا صرف ی عده ای کردی و صرف ی عده ای نکردی هم خوشحالی و هم ناراحت... و ناخودآگاه یسریاشون رو بلاک میکنی...

ساعت یک و پنج دقیقه است...اما... رو ی اسم و ی عکس که میرسی وسط دلت خالی میشه... رو عکسش میزنی... نگاهش میکنی... انگار با سلولهای بدنت تند شدن وحشتناک زمان رو حس میکنی... اون عکس تو رو از تو دهنت میکشه بیرون و با خودش میبره... به روزی که اولین نگاهت رو بش دوختی... هرچی سعی میکردی چشاتو از چشاش بکنی نمیتونستی... به روزی که وقتی مشکلی براش پیش اومده بود و خدا خدا میکردی برای کمک بیاد سراغت و اومد... به روزی که سر انتخاب واحدات سعی میکردی اول برای اون استاد راحتا رو برداری... از درس و کتاب و تمرین... از استرس ندادن خابگاه بهش و کمکت برای چندسال... از اون لحظه ای که برای پایان هر ترم میرفت خونش و تو دنیات جهنم بود... با همه درگیر بودی به زمین و زمان فحش میدادی از دلتنگیش... از اولین روزی که پیشت گریش افتاد... میخواستی زمین دهن باز کنه و بری توش... از درگیریت با استادی که اشکش رو درآورد... از نابود کردن آدمی که اذیتش کرد... از اولین پیامی که ازش خوندی... از اولین حسی که بعد از دیدن این جمله که منم دوستتون دارم بت دست داد... از پر کردن تنهاییاش تو راه رفت و برگشت هزاران کیلومتریش... از شب نخوابیدنا، صبح زود بیدار شدنا، از چشمای همیشه پر از خون برای ذل زدن به گوشی زیر پتو... از حس تنفر از ادمایی که فکر میکردی شاید بش آزار برسونن... از اولین باهم راه رفتنا... از اولین غذا خوردنا.... از بردنش به جاهای باصفا و خنک وسط گرمای وحشتناک ماه رمضون و... از کشیدن روسریش و اذیت کردنش... از احساس غیرت و مسئولیت که بش داشتی... از اولین کادو که با پول کارگری و بنایی و سنگ کاری جمع کردی... از اولین کیک تولد که بخاطرش مجبور شدی مزاحم دوستت و خواهرش بشی... از اولین آهنگ زدنا براش تو شبای تنهاییش... از گشنه موندنا برای خریدن پول غذا برای شارژ گوشی... از اولین باقلی و شلغمی که باهم خوردید... از اولین فیلمی که باهم دیدید... از اولین پفکی که جلوت بازش کرد... از روزایی که مثل دوتا بچه آهوی آزاد دست تو دست هم برای چندساعتی که وقت بود تمام تهران رو زیر و رو میکردید... از حس تنگی نفست بعد از خداحافظی باهاش... از شوق چند هزار کیلومتری برای رفتن به شهرش و دیدنش و... از اولین و آخرین هدیه اش... از نوشته ی کوچولوی پشت جعبه ی ساعتی که برات خرید... از وایساده خوابیدنا، از خوابیده نشستنا....

از اولین باری که جرات گرفتن دستاش رو کردی... از اولین باری که انگشتاتون تو هم فرو رفت... از اولین انگشتری که براش خریدی... از اون لحظه ای که ناخودآگاه سرش رو سینت گذاشت و تو حس میکردی قلبت داره از جا کنده میشه... از دیدن آرامشش وسط دستات... از اولین ترست از تبدیل عشقت به هوس... از اولین لحظه ای که بت گفت: من بی تو میمیرم...

از شب تلخ بی پایانی که فکر میکردی به مرگ نزدیکی و از دستش میدی، از شب تلخ بی پایانی که بت گفت عمرش داره میره و برای ازدواج نیاز به خونه و کار و خدمت و بیمه است... از تلاشت برای فهموندن این بش که بیش از چیزی که تصور کنه دنبال این جیزایی... 

از شب تلخی که گفت یا تا فلان روز این کارها رو میکنی یا دیگه هیچی بین ما نیست... از فکر ساده و احمقانه ای که باعث شد تنهاش بزاری چون فکر میکردی امکان نداره بی تو زنده بمونه... از تنهاییا... از درگیری ها... آواره شهر غریب شدنا... سختی های خودت و خانوادت... زجرها... تو پارک خوابیدنا... کف شرکت خوابیدنا.... تو راه اهن و ترمینال و فرودگاه در به در شدنا...

از حس اولین روز تو خونه ی خودت بامید دیدن و نشستن اون کنارت... از پول و خدمت و بیمه و.... 

از روزی که وقتی برگشتی و دیدی در عرض چندماه دیگه هیچ چیزی مثل چندین سال کذشته نیست... از روزی که با عشق بی پایان و ادب و احترام اومدی و با فحش و ناسزا و نفرین ... از روزی که فهمیدی سرت داد میکشه که حالا زندگی خودش رو داره و دوست نداره وسط زندگیش باشی... از لحظه ای که بت گفت ازت متنفره....

از اون شبی که هیچوقت دیگه بعدش روز نشد...

آروم هندزفریت خیس میشه... رو لاله ی گوشت... پس سرت.... لای موهات... حالا فقط چشاتو میبندی بامید اینکه دیگه باز نشن... هندزفریت رو میکنی و با گوشی میندازی اونور و فقط آروم نفس میکشی...نفسات خیسن... ساعت یک و ده دقیقه است... پنج دقیقه ای که شش سال دیگه از عمرت کم کرد...

آروم باش... نمیدونم... اما شاید تو دنیا همیشه همه چیز همینجوری نمونه...

darkstar
بیوگرافی
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
کدهای وبلاگ